زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... قصه پر غصه واکسن 18 ماهگی گل پسر ...

1392/3/21 11:55
نویسنده : مامان رادين
513 بازدید
اشتراک گذاری

 

همیشه حرف زدن از ناراحتی هات برام سخته ...

اما ته ته این ناراحتی  خبرهای خوبه!!!!

خبر سلامتیه شما گل پسری که با زدن واکسن بیمه شدی...

بعد از پایان یک سالگیت که واکسن زدی دیگه واکسن نداشتی تا الان که شدی 18 ماهه

 

  

 عزیز دلم ،من و بابایی هیجده ماهگیت رو بهت تبریک میگیم

 

شكل

خوب پایان یافتن 18 ماه از زندگی قشنگت خیلی خوشحال کننده هست و با ورودت به ماه جدید روزهای جدید تری پیش رو داریم ، روزهایی پر از هیجان و شادی و روزهایی پر از بزرگ شدنها و دیدن شگفتیهای جدیدی از تو که اونطور که تو نت خوندم از این به بعد فصل تازهای از شکوهایی استعدادهای تو در راهه ...

اما تنها بدیش زدن واکسن خیلی دردناک 18 ماهگیه که خیلی بد تعریف ازش شنیدم...

اما هر لحظه تو دلم دعا دعا می کردم که روی بدش رو به عزیز دوردونم نشون نده ...

بلاخره تو تاریخ 14/02/92 روز جمعه شما 18 ماهگیت به پایان رسید و روز موعود یعنی روز واکسن خوردنت رسید ...

با اینکه میدونستم تو درمانگاهی که میبرمت فقط روزهای سه شنبه واکسن میزنن ، اما صبح شنبه که بیدار شدم از خواب به درمانگاه تلفن کردم و اونها هم برا سه شنبه واکسن زدنت رو ok کردند و موکول شد به سه شنبه و تا اونروز یه نفس راحت می کشم اما گریزی نیست از این ناراحتی وحشتناک ....

بلاخره دوشنبه غروب رسید و چون میدونستم از فردا به مدت دو سه روز باید خونه نشینی اختیار کنیم تا شما خوب بشی به بابایی گفتم ما رو ببره یکم بگردیم

این شد که اول رفتیم یکم خرید میوه های دوست داشتنی شما رو کردیم یعنی توت فرنگی و آلوچه وخیار و ...بعد هم یکم تو شهر  گردیدیم ...

شب هم که به خونه اومدیم شام خوردیم و با انتظار فردا یر بر بالین گذاشتیم ، اما ....

مگه مامانی خوابش میبرد از استرس و نگرانی تا صبح همش کابوی دیدم

صبح هم بعد از لباس پوشیدن باز هم مزاحم همیشگیه بابا احمد شدیم و ساعت 11:15 راهی درمانگاه برای انجام این پروژه عظیم شدیم ...

آخه وروجک من ببین در حال دیدن tv  با اون پاهات هم داری شیطونی می کنی

بابا احمد ما رو گذاشت و رفت تا کاری انجام بده و بعد بیاد دنبالمون چون درمانگاه شلوغ بود و یه نیم ساعتی طول می کشید

تقریباً از همون موقع بهونه گیری هات شروع شد و همش دلت می خواست بری توی حیاط و راه بری و مدام بهونه می گرفتی که بریم دَدَ ...

تو حیاط هم که دو تا گربه عظیم الجثه موجود بود و مامانی هم که در حد مرگ از بچه گربه می ترسه چه برسه از اون پلنگ های وحشتناک ...

بلاخره یکم شما منو بکش یکم من تو رو بکش نوبتمون شد و در همین اوضاع و احوال هم ازت دو سه تا عکس گرفتم ...

تقریباً یک ربع مونده به نوبتمون بنا به تجربه خاله بنفشه عزیز بهت قطره استامینوفن دادم تا بعد از واکسن دردت تسکین پیدا کنه ...

بلاخره نوبتمون شد و طبق معمول اول نوبت کنترل قد و وزنت بود و بعد واکسن...

 

 

قد  پسری : 82  سانت

وزن پسری: kg 10/500 

دور سر پسری:cm45 

 و بعد رفتیم به اتاق تزریق............

رو تخت که گذاشتمت انگار بو برده بودی چه خبره ، چون اصلاً دراز نمی کشیدی...

بلاخره با مهربونی خوابوندمت رو تخت که خانم بهداشت اومد و به زور و بدون اینکه تو بخوای مقاومتی کنی دهتنو گرفت و لبهاتو مثل گنجشک درست کرد تا مثلاً بهت قطره فلج اطفال بده...

تو هم از رفتارش کلافه شدی و یهو تصمیم گرفتی باهاش لج کنی و نخوری که من گفتم خانم لازم به خشونت نیست خودش میخوره و انوقت اروم دهنتو باز کردی و خوردی قطرتو...

بعد از اون مرحله واکسن زدن شروع شد و اول پای چپ رو زد که ماشالا اینقدر زورت زیاد بود نزدیک بود سوزن تو پات بشکنه از تکونی که به پات دادی و ما رو مهمون یه جیغ بنفش کردی ...

واکسن بعدی رو به پای راستت زد ، همون واکسن وحشتناکه  و باز هم صدای جیغ همراه با دردت که دلم برات کباب شد ، اما اینبار پاهاتو محکم تر از دفعه قبل نگه داشتم تا اتفاق ناخوشایندی نیفته ...

مثل اینکه تو ایران یا جداقل جایی که من می برمت واسه واکسن زدن کوچکترین احترامی به حقوق یه بچه 18 ماهه قائل نمیشن و به خودشون اجازه میدن هر رفتاری بکنن تا زودتر از سر باز کنن و کارت واکسن رو تحویلت بدن و بگن برو به سلامت ...

اون خانم اینقدر عجله داشت که اجازه نداد من پند لحظه ای پای چپ رو آروم کنم و جای سوزنی که فرو رفته تو پا و کمی خون روشو رو با پنبه تمیز کنم ، سریع گفت برگردمنش اونور ...

نمی دونم از نظر روحی آسا در اینده این خشونت اثر بدی میذاره رو بچه ها یا نه ولی چیز خوشایندی نیست...

بعد از واکسن بهت شیر یا به قول خودت   " شی " دادم تا آروم بگیری اما وسط شیر خوردن یهو یادت میومد و با عجز گریه میکردی و دل همه اونهایی که تو کریدور انتظار بودن رو سوزوندی ...

تا زنگ زدم بابا احمد که بیاد دنبالمون و تا ما بریم جلوی در بابا اجمد هم رسید  و بغلت کرد و تو آروم شدی ...

تو راه مادر روحی گفت بیا خونمون که من قبول نکردم .احساس کردم این دو روز خونه باشم بهتر می تونم مراقبت باشم ...

این شد که رفتیم خونه و قرار شد مادر روحی بعد از ظهر بیاد پیشمون ...

بعد از رسیدن کمی از کارهای آشپزخونه رو سر و سامون دادم چون میدونستم از غروب به بعد دیگه نمیشه کاری کرد و باید تمام وقت در خدمتت باشم ...

و برات میوه گذاشتم تا موقع کارم پیشم باشی و کمتر متوجه پاهات بشی ...

یه یک ربعی که گذشت واکسن کم کمک اثر خودشو نشون داد و پاهات یخورده کند شد

جوری که شَل میزدی راه میرفتی و این برات عجیب بود و لجت رو در آورده بود ، بلاخره با هر ترفندی بود فکرتو منحرف کردم تا ناهارتو بخوری بعد بردمت بعد از دادن قطره  خوابوندمت ...

راستش به خاطر بد خوابی دیشب و اینکه میدونستم  یه داستان طولانی از اداهات و نق ز دنهات در انتظارمه ترجیح دادم منم بخوابم تا انرژی لازم برات داشته باشم ...

خواب خوبی بود ، دو ساعتی خوابیدم و خستگیم کامل رفت ...

بیدار که شدم شما یک ساعت بعد با صدای داد و جیغ منو متوجه خودت کردی و فهموندی بهم که بَللللللللللللللللللللللله شروع شد این تراژدی دردناک ....

زبونم لال دیگه مصل فلج ها شده بودی و نمی تونستی راه بری و هم اینکه درد همه پای راستت رو گرفته بود ...

بغلت کردم و آوردمت پیش خودم ، و کمی بهت شیر دادم ساعت حدود 5:15 بود که یهو صدای زنگ خونمون اومد ...

مادر روحی بود و ازم پرسیدی کیه و گفتم مادری اومده و چون نمی تونستی جرکت کنی و بری جلو در مثل همیشه با مادری بازی کنی گریت گرفت ...

مادری که اومد تو کلی قربون صدقت رفت و باهات بازی کرد تا در یادت نیاد اما درد باعث شده بود  نتونی حتی به مادری که اینقدر بهش علاقه داری  ، روی خوش نشون بدی و گریه میکردی ...

یکم گریه کی کردی یکم بهونه گیری میکردی تا 5:45 که بابایی اومد همین بابایی رو دیدی چنان براش ناز کردی که فکر کردم دختری...

تا بابایی اومد تو چنان لبهاتو بر چیدی و اشک انداختی تو چشمات و بغض کردی که خندم گرفت و منم با بغضی که انگار از صدای توِ گفتم:  " بابایی بابایی من واکسن زدم ، پاهام درد می کنه  "

همین اینو گفتم اشگهات جاری شد و زدی زیر گریه

هم برای من و هم بابایی اینجور ابراز احساست به بابایی تعجب انگیز بود ، چون هیچ وقت اینقدر به بابایی وابسته نبودی ...

خلاصه بابایی که تشنه این رفتارت بود اومد و بغلت کرد و حسابی نازتو کشیو و دقیقاً نیم ساعت یدون اینکه آبی به دست و صورتش بزنه و لباسشو عوض کنه شما رو تو بفلش نشوند و برات یه پارت از cd  بی بی انیشتین رو گذاشت و بهت بستنی داد و آرومت کرد ...

 

دیگه از ساعت 7:00 به بعد رسماً نمی تونستی حتی بشینی و فقط دراز کش بودی

منم به کارهام یکم رسیدم و مادری هم کنارتون نشست و با بابایی همراهی میکرد تا کمتر خسته بشه ...

بعد از نیم ساعت بابا رفت و برامون نون خرید و بعد رفت و دوش گرفت تا یکم خستگی در کنه و یکم مادر روحی باهات بازی کرد تا من خسته نشم و برای شب و آخر شب و احتمالاً تا صبح انرژی داشته باشم ...

یکم بردمت تو اتاق خودت تا حوصلت از یه جا موندن سر نره و بعد شام جلضر کردم تا بابا احمد هم بیاد اینجا و شام بخورن و بعد مادری رو ببره ...

روز زیاد سختی نبود با وجود مادری و بابا محسن و بعد هم بابا جون ...

مادر روجی واقعاً مثل یه مادر حتی گاهی اوقات بیشتر از یه مادر برات زحمت می کشه

وقتهایی که من بی تحملم و مادر همجنان بهت مهربونی میکنه و روی خوشش رو هیچ وقت ازت دریغ نمی کنه حتی وقتی پادردش شدید باشه عاشقانه بفلت می کنه تا تو آروم بگیری ...

دیگه از ساعت 8:00 به بعد نمیشد بهت دست زد یا بغلت کرد ...

کوچکترین برخوردی با پاهات جیغ و فریاد همراه داشت و گاهی اوقات برای شیر خوردنت گرفتار میشدیم  ...

بلاخره بعد از شام مادری اینا رفتن خونه و من و بابایی موندیم با شماااااااااااااااا نتها !!!

ساعت 10:15 بود که دیگه خواب اومد سراغت و یک ساعتی تو بغلم شیر می خوردی در حالیکه خواب بودی تا میومدم شیر رو ازت بگیرم به سمتش حمله می کردی تو خواب که دوباره بخوری ...

ساعت 11:00 گذاشتمی سر جات ، یکم از تکون خوردنها بیدار شدی اما یادت نبود که پاهات درد میاد و بعد از اینکه بوسیدمت و بهم لبخند زدی دوباره خوابت برد ...

تا ساعت 2:00 تخت خوابیدی ...

و من از نگرانی تب کردنت خوابم نمی برد ...

از ساعت دو دیگه تا ساعت پنج بیچارم کردی ...

نه اینکه گریه کنی ، نه  ، اینقدر وول می خوردی و از اینکه نمیتونی یه پهلو بخوابی کلافه بودی که دیوونه شدم

از یه طرف خوابم میومد و از طرفی دلم برات می سوخت

هر چقدر هم میگفتم بیا بغلم ببرم بگردونمت تو اتاق تا حوصلت بر گرده راضی نمیشدی

برات آب آوردم تا بخوری چون نمی تونستی بسینس ریخت رو شلوارت و کمی خیس شد و حالا نصفه شب بهونه گرفتی که چرا خیست کردم

پاهاتم که درد می کرد نشد قبل از خوابیدنت پوشکتو عوض کنم برای عوض کردن اون هم کلی مکافات کشیدیم

بلاخره حدود 5 بود که رضایت دادی و خوابیدی اما من خواب زده شده بودم و تا خوابیدم صدای زنگ موبایل بابایی بلند  شد و دوباره تا اومد بخوابم صدای نماز خوندن بابایی بیدارم کرد

{(یه حرف در گوشی با خدا) آخه خدا جون ،چرا این مردها رو مجبور کردی تا نماز صبحشون رو با صدای بلند بخونن ، ما اهل بیت چه گناهی کردیم اخه؟؟؟؟؟؟؟؟}

و بعد هم پروسه حاضر شدن  بابایی برای رفتن سر کار و بعد هم همچنان بی خوابی و گاه نق زدنهای جناب عالی

من هم که حساس به خواب ، یه شب خوابم بهم بریزه اونروز زندگی ندارم

بلاخره 8:30-8 بود که خوابم برد و تا 10 خوابیدم ، اما چه سود کافی نبود ...

صبح که بیدار شدی از خواب به امید اینکه درهای تو از نوع یه روزه باشه و از 11 به بعد خب بشی اومدم بلندت کنم و ببرمت تو اتاق که اصلاَ راضی نمیشدی از رو تخت بلند بشی ...

خلاصه به هر حیله ای بود از جا بلندت کردم و اوردم صبجانه خوردیم و بعد برنامه کودک برات گذاشتم که کوچکترین جذابیتی برات نداشت و فقط منو سرگرم میکرد

خیلی نق میزدی و کلافه شده بودم که یهو بابا احمد زنگ زد و حال شما رو پرسید

وقتی گفتم که کلافه ای گفت خاضر شید میام دنبالتون بریم بیرون یه دوری بزنیم و ما هم از خدا خوایته سه سوته جاضر شدیم و رفتیم

چون بیرون بودیم اونقدر بهونه نمی گرفتی از پا دردت و او بفلم لم داده بودی و بیرون رو تماشا می کردی

تو مسیر رفتیم دنبال مادر روحی تا با ما باشه

بعد از یه ساعت و نیم گردیدن با مادر روحی اومدیم خونه و بابا اجمد چون ناهار دوره ای با دوست جوناش دعوت بود رفت و ما هم ناهار جوجه زدیم

اما شما از مماخ من درآوردی از بس بد اخلاقی کردی

خلاصه بعد از ناهار خوابوندمت و تو حین خواب یه بار با درد بیدار شدی و دوباره خوابوندمت

ساعت 4:30 بود که بابایی اومد و فکر می کرد تو مثل دیروز می خوای براش ناز کنی اما درد و بی جوصلگی بهت اجازه نمی داد تا اینکار رو بکنی و بابایی موند تو خماری...

مادری هم که دیگه خسته شده بود ساعت 5:00 رفت خونه

غروب بود که بابایی برای انجام کاری به بیرون رفت و من شما رو به اتاقت بردم تا کمی بازی کنی اما اینقدر خسته بودم که دلم میخواست یه دل سیر رو تختت بخوابم اما تنها بودی و نمیشد خوابید

دیگه پاهات کمی بهتر شده بود و وضعیتت از حالت دراز کش به نشسته تبدیل شده بود

یکم که گذشت بابا حبیب و مامان جون و عمو مهدی برای عیادت ازت اومدن خونمون و کلی خوراکی برات آوردن اما تو خیلی بد اخلاق بودی و همش گریه میکردی و بهونه بیرون رفتن می گرفتی

بابا که اومد گفتم با عمو ببردت یکم دَدَ و تو رفتی اما دویت داشتی منم باهات باشم

نیم ساعت بعد برگشتی و وقتی من آیفون رو جواب دادم و صدامو شنیدی بغض کردی و وقتی اومدی بالا و منو دیدی گریت گرفت

دیگه شب شده بود و بعد از رفتن بابا جون اینا خواستم تا وادارت کنم تا راه بری اما زیر بار نمی رفتی ...

یکم که رو پاهات نگهت میداشتم سریع گریه می کردی بلاخره هر جور بود اون شب منو بابایی یکم راه بردیمت تا فکر نکنی دیگه نباید راه بری!!!!!!!

خودتم می خواستی ولی درد داشتی و می ترسیدی ...

بلاخره شب ساعت 12:00 خوابیدی و دیگه تا صبح اذیتم نکردی و منم تونستم بخوابم

چون بهتر شده بودی دیگه می تونستی به پهلو بخوابی و این باعث خوب خوابیدتن شده بود

صبح بابایی به همراه مادر روحی برای انجام کاری رفتن بیرون و وقتی ما بیدار ششدیم 10 بود که زنگ زدم بهش و گفت هنوز کارمون مونده

اما شما که وقتی بیدار شدی یادت رفته بود بهتر شدی و همچنان اصرار داشتی که دراز کش باشی اما یکم که گذشت چرخیدی و اومدی تو بغلم

صبحونمون رو خوردیم و من مشغول پختن ناهار شدم ولی هر چقدر تلاش می کردم راه بری می ترسیدی پاهاتو زمین بزاری

مادر که زنگ زد گفت داره میاد دیدنت، ازم پرسید :  " راه میره؟  " گفتم :  " نه ،فکر کنم دلش میخواد براش یه جشن قدم دیگه بگیریم!!!!! "

مادر کلی خندید از حرفم

خلاصه مادری اومد و بعد از کمی بازی کردن گولت زد و بلاخره موفق شد که  راه بیندازه شما رو ...

... و این بود ماجرای این چند روزه قصه پر غصه واکسن 18 ماهگی گل پسری...

 

حالا می خوام یه تشکر ویژه کنم از یه مادر بزرگ مهربون که مثل یه مادر برات زحمت کشید 

 ممنون مادر روحی عزیز بابت همه زحمات این چند روزت

دوست داریم و از خدای مهربون برات یه دنیا  سلامتی آرزو  داریم♥

دستت رو میبوسم مادر مهربونم

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان حسنا
23 اردیبهشت 92 14:27
¤¤¤¤¤¤¤¤¤------------------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ -------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

___¤¤¤¤¤----------------------¤¤¤-¤¤¤-----------------------------¤¤¤

__¤¤¤¤¤--------------سلامي به لطافت عشق--------------------¤¤¤

_ ¤¤¤-----------پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است---------- ¤¤¤

¤¤¤---------------------------------------------------------------------------¤¤¤

¤¤¤--به نام دوست که زندگي و زيبايي لايق اوست----------------- ¤¤¤

¤¤¤------بي شک مرگ پايان کبوتر نيست----------------------------- ¤¤¤

¤¤¤----------در اوج نياز و بي نيازي هيچگاه خدا رو از ياد مبر--------¤¤¤

¤¤¤--او در همه لحظه ها در کنار توست کافيست صدايش بزني--¤¤¤

_¤¤¤-------------اوست که به هر چيزي حس بودن مي بخشد---¤¤¤

__¤¤¤------------------اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ --------¤¤¤

____¤¤¤-------------------سکوتم سرشار ز فرياد است--------¤¤¤

______¤¤¤------------------سرشار ز شکر و سپاس-------¤¤¤

_________¤¤¤------به کلبه کوچیک امیرسر بزن-------¤¤¤

_________¤¤¤¤¤¤-----لبت خندون، دلت شاد---¤¤¤¤

_____________¤¤¤---------زندگي به کام------¤¤¤

________________¤¤¤-دلت سر شار از-¤¤¤

___________________¤¤عشق به خدا¤¤

______________________¤¤¤¤¤¤¤

_______________________¤¤¤¤

__منتظر قدوم هميشه سبزتم__ ¤¤

________مهرت پايدار________¤







سلام عزیزم
چشم عزیزم حتماً سر میزنم


عشقه رادین
24 اردیبهشت 92 16:31
سلام قربونت بشم من ...
الهی فدات شم که اینهمه درد کشیدی ...
خاله مسافرت بود و نمی تونست آپ کنه و جویای احوال بشه ...
آفرین که حرف مادری رو گوش کردی و دوباره راه رفتی قشنگم


سلام گلم ...
خدا نکنه ...
آره خدا رو شکر دوباره راه افتاد من همش می ترسیدم نکنه راه نره حالا حالا ها ...
ممنون که بازم سر زدی بهمون ...
مامان کیان کوچولو
30 اردیبهشت 92 17:08
اای جانم چقدر این کوچولوها سر واکسن اذیت میشن اما آقا رادین مردی شده واسه خودش قویه ماشالله آفرییین خاله


ممنون عزیزم که بهمون سر میزنی
آره بخدا ، سر بقیه خیلی خوب بود اما این یکی رو به اندازه همه اکسنهاش که آروم بود اذیت شد بچم
کیان نازمو ببوس